ای دبستانی ترین اجساس من..
خاطرات کودکی زیباترند..
یادگاران کهن مانا ترند..
درسهای سال اول ساده بود..
آب را بابا به سارا داده بود..
درس پندآموز روباه و کلاغ..
روبه مکار و دزد دشت و باغ..
روز مهمانی کوکب خانم است..
سفره پر از بوی نان گندم است..
کاکلی گنجشککی باهوش بود..
فیل دانایی برایش موش بود..
با وجود سوز و سرمای شدید..
ریزعلی پیراهن از تن میدرید..
تا درون نیمکت جا میشدیم..
ما پر از تصمیم کبری میشدیم..
پاکنهایی ز پاکی داشتیم..
یک تراش سرخ لاکی داشتیم..
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت..
دوشمان از حلقه هایش درد داشت..
گرمی دستان ما از آه بود..
برگ دفترها به رنگ کاه بود..
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ..
خش خش جاروی با پا روی برگ..
همکلاسیهای من یادم کنید..
باز هم در کوچه فریادم کنید..
همکلاسیهای درد و رنج و کار..
بچه های جامه های وصله دار..
بچه های دکه خوراک سرد..
کودکان کوچه اما مرد مرد..
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود..
جمع بودن بود و تفریقی نبود..
کاش میشد باز کوچک میشدیم..
یاد آن آموزگار ساده پوش..
یاد آن گچها که بودش روی دوش..
ای معلم یاد وهم نامت بخیر..
یاد درس آب و بابایت بخیر..
ای دبستانی ترین احساس من..
بازگرد این مشقها را خط بزن.
خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجهٔ بزرگ است، دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است
زنده یاد شریعتی
غمـــت جز در دل یکتــا نگنـجد که رخت عشق در هر جا نگنجد
ندانم کز چه خیزد این همه اشک که چندیـن آب در دریــا نگنجد
بــر آن کوچـک دهانـت در گمــانم کــه در وی بوسـه گنجد یـا نگنجد
امید وصل چون در سیـم گنجد؟ که سیم آنجــا همـی تنهـا نگنجد
لبت بی زر مرا بوسی دهد ؟ نه در و ایــــن نـــاز نـازیبــا نگنـجد
زمن جان خواستی،بستان هم امروز کـــه در تاریــخ ما فــردا نگنجد